ذبيح الله صفا

772

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

گر عشق كند امر كه زنار ببنديم * زنار مغان بر سر بازار ببنديم صد بوسه بهر تار دهيم از سر تعظيم * تسبيح بتش بر سر هر تار ببنديم گر صومعه‌داران مقلد نپسندند * هرچند گشايند دگر بار ببنديم در صدق محبت بود اين نكته و گرنه * آن به كه ز دعوى در گفتار ببنديم معلوم كه بر دل چه در لطف گشايد * آن عشق كه بر خويش بمسمار ببنديم بر لب ترى باده و خشك از نم او حلق * پيداست چه طرف از در خمار ببنديم ما گوشه‌نشينان خرابات الستيم * تا بوى ميى هست درين ميكده مستيم خواهم كه شب جمعه‌يى از خانهء خمار * آيم بدر صومعهء زاهد ديندار در بشكنم و از پس هر پردهء زرقى * بيرون فگنم از در او صد بت پندار بر تن درمش خرقهء سالوس و از آن زير * آرم بدر صومعه صد حلقهء زنار تا خلق بدانند كه بيت الصنمى هست * آيات كلام صمدش بر در و ديوار مردان خدا رخت كشيده بكنارند * چيزى بميان نيست مگر جبه و دستار اين صومعه‌داران ريائى همه زرقند * بس تجربه كرديم ، همان رند قدح‌خوار مى خوردن ما عذر سخن كردن ما خواست * بر مست نگيرند سخن مردم هشيار ما گوشه‌نشينان خرابات الستيم * تا بوى ميى هست درين ميكده مستيم * عزت مبر در كار دل اين لطف بيش از پيش را * اين بس كه ضايع مىكنى بر من جفاى خويش را لطفى كه بدخو سازدم نايد به كار جان من * اسباب كين آماده كن خوى ملال‌انديش را بر كافر عشق بتان جايز نباشد مرحمت * بىجرم بايد سوختن ، مفتى منم اين كيش را عشقم خراش سينه شد گو لطف تو مرهم منه * گر التفاتى مىكنى ناسور كن اين ريش را چون نيش زنبورم بدل گو زهر مىريز از مژه * افيون حيرت‌خورده‌ام زحمت ندانم نيش را با پادشاه من بگو وحشى كه چون دور از تو شد * تاريخ مىخوان گه گهى خوبان عهد خويش را *